السيد الطباطبائي ( مترجم : گرامى )
287
آغاز فلسفه ( ترجمه بداية الحكمه ) ( فارسى )
حركت باقى مىماند ، زيرا از همان لحظهء نخست ، شىء ميان مبدأ و منتهاست به گونهاى كه در هرلحظه در يك حدّ قرار دارد . بنابراين ، در هرلحظه مىتوان گفت : اين شىء متوسط ميان مبدأ و منتهاست . حركت توسطى يك حالت بسيط و غير ممتد است ، يك امر ثابت و غير قابل انقسام مىباشد و براى او گذشته و آيندهاى نيست . نسبت حركت توسطى به هريك از حدود مسافت ، در واقع ، نسبت كلى به افرادش است ؛ و از اين جهت حركت توسطى مانند تغير دفعى است ، كه بر حدود فرضى حركت قطعى منطبق مىگردد . در حركت توسطى ، جسم متحرك در هر لحظه كه در نظر گرفته شود ، ميان مبدأ و منتها در يك حدّ و نقطهاى قرار دارد كه قبل از آن لحظه و بعد از آن لحظه ، در آن نبوده است . و اين وصف بدون هيچگونه تغييرى براى متحرك ثابت مىباشد . حدودى كه جسم در آن قرار مىگيريم ، تغيير مىكند ، اما متحرك در هرحدّى واقع باشد ، اتصافش به « واقع بودن در ميان مبدأ و منتها » ثابت است ؛ و اين وصف بر او صادق مىباشد . در مقام مثال ، اگر فرض كنيم با يك قلم ، خطى از نقطهء « الف » به نقطهء « ب » در حال رسم شدن مىباشد ، به گونهاى كه نوك قلم هر لحظه از نقطهء « الف » دور مىشود و به نقطهء « ب » نزديك مىگردد ، در اين صورت حركت توسطى همان نقطهاى خواهد بود كه هرلحظه با نوك قلم رسم مىشود ( فرض كنيد كه خطى كه اين قلم رسم مىكند ، بلافاصله پس از رسم شدن محو مىگردد ) . حدوث اين نقطه و تحققش در يك لحظه صورت مىپذيرد ، و آنگاه باقى مىماند . ( حدوثش در آن ، و بقايش در زمان مىباشد . ) حركت جوهرى حركت جوهرى ، حركتى است كه در ذات و جوهر شىء واقع مىشود . تا پيش از زمان صدر المتألهين ، فلاسفه عموما حركت را ويژهء اعراض مىدانستند و مىگفتند اگر جسم حركت مىكند ، اين حركت در كم ، كيف ، وضع و يا أين است ، و هرگز جسم نتواند در ذات و جوهر خود حركت كند ، زيرا قوام هرحركتى به موضوع آن است . وقتى مىگوييم كرهء زمين به دور خودش و به دور خورشيد مىچرخد ، يا سيب از سبزى به زردى و سرخى تحول مىيابد يا نهال درخت و نوزاد حيوان و انسان ، رشد و نموّ مىكند ، در همهء اين موارد ، ذات ثابتى داريم كه صفات و حالات آن تدريجا دگرگون مىشود . اما اگر بگوييم خود ذات هم